وقتي براي كسي مهم باشي
ان شخص
هميشه راهي براي وقت گذاشتن
براي شما خواهد يافت
نه بهانه اي
نه دروغي
نه شكستن عهدي
وقتي براي كسي مهم باشي
ان شخص
هميشه راهي براي وقت گذاشتن
براي شما خواهد يافت
نه بهانه اي
نه دروغي
نه شكستن عهدي
ارزو ميكردم دشت سرشار از سر سبزي روياها را !
من گمان ميكردم
دوستي همچون سروي سر سبز چهار فصلش همه اراستگي است
من چه ميدانستم
هيبت با زمستان هست
من چه ميدانستم
سبزه مي پژمرد از بي ابي
سبزه يخ ميزند از سردي دي
من چه ميدانستم
دل هر كس دل نيست
قلب ها صيقلي از اهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
زندگي شايد همين باشد :
يك فريب ساده ي كوچك
ان هم از دست گرامي ترين عزيزت
من كه به باور كرده ام
زندگي بايد همين باشد!
عهد كردم كه اگر بوسه دهي توبه كنم
كه دگر با تو ازين گونه خطاها نكنم
بوسه دادي چو برخاست لبت از لب من
توبه كردم كه دگر توبه بيجا نكنم
از راه دور تورا ميپرستم اي قبله اميد من
از راه دور به تو عشق ميورزم تا دگر اين فاصله ها را احساس نكني
از راه دور درد دل هاي خودم را به تو ميگويم ....
و تو را در اغوش محبت هاي خودم ميفشارم
اري از همين راه دور نيز ميتوان دست در دستانم بگذاري...
وبا هم قدم بزنيم...
به خواب عاشقي ميرم تا اين رويا برايم زنده شود .....
خاطره هايمان را هميشه در ذهنم مرور ميكنم...
و هيچ گاه نميگذارم خاطره هاي لحظه ديدارمان از ذهنم دور شود .....
اين فاصله ها را با محبت و عشقم از بين ميبرم ...
و كاري ميكنم هميشه احساس كني در كنار مني ...
و اين است برايم يك خواب عاشقونه ...
خواب نگاه به چشمان هم
خواب با هم بودنمان
اري واين است يك فاصله عاشقونه....
ميداني ؟
يك وقتهايي بايد
روي يك تكه كاغذ بنويسي
تعطيل است
و بچسباني پشت شيشه افكارت
بايد به خودت استراحت بدهي
دراز بكشي
دستهايت را زير سرت بگذاري
به اسمان خيره شوي
و بي خيال سوت بزني
در دلت بخندي به تمام افكاري كه
پشت شيشه ذهنت صف كشيده اند
ان وقت با خودت بگويي:
بگذار منتظر بمانند.
طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته
شعر ميگويم برايت در قفس غمگين وخسته
من چه تنها وغريبم بي تو در درياي اين هستي
ساحلم شو غرق گشتم بي تو در درياي هستي
زندگي
چون قفس است
قفسي تنگ
پر از تنهايي
و چه خوب است
لحظه غفلت ان زندانبان
بعد از ان هم
پرواز...
يادت هست ان روز هاي بهاري را شاخه اي گل سرخ برايت هديه اوردم
گفتم ميخواهم ان را در گوشه اي از قلبت بكارم
خواستي بگيريش ولي به ياد داري چه شد
همان وقت بادي امد
و تمام گل برگ هاي ان گل نازنين را با خود به اطراف برد
و من نگكران از پرپر شدن گل عشقم به دنبال تك تك گلبرگ ها به اين سو و ان سو شتافتم
و ديدي چه شد
وقتي همه انها را يافتم شاد وخوشحال به سوي تو امدم ولي....
ولي هرگز تو را نيافتم
هيچ فكر نميكردم
به جرم عاشقي اين گونه مجازات شوم
و ديگر كسي به سراغم نخواهد امد
قلبم شتابان ميزند
شمارش معكوس براي انفجار در سينه ام
و من تنهايي خود را در اغوش ميكشم
تنها ماندم ...